X
تبلیغات
خدايا چه كنم با درد عشق

خدايا چه كنم با درد عشق

قلبي كه فراموشت كند قلب من نيست هرگز فراموش كردنت تو فكر من نيست

خدايا

چقدر دلم براي نوشتن تنگ شده است .خدا جون خوب مي دوني که يه مدتي بود که ديگه رمقي براي نوشتن نداشتم ،‏ولي حالا دوباره برگشتم با کوله باري از اميد . تازه خدا جون اسم وبلاگ هم تغيير دادم ديگه اسمش - درد و دل تنهايي - نيست ،‏اسمشو گذاشتم خدايا درد عشق چيست براي اينکه هميشه يادم باشه که در تمام سختيها ميشه نوري از اميد يافت . همانطور که مهتاب با روشنايي خودش به تاريکي شب رونق مي ده . منم از اين به بعد به جاي اينکه دنبال تاريکي هاي زندگيم باشم و اونا رو ذکر کنم مي خوام دنبال روشنايي ها بگردم و ......
ممنونم خداجون آخه  توي اين 1 سال خيلي چيزها رو به من آموختي و هميشه کنارم بودي . از اين که زماني که همه تنهام گذاشتن کنارم بودي و آتش عشق به خودت رو توي وجودم شعله ور کردي ممنونم ،‏ممنونم

  خدايا من به اميد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 4:0 PM  توسط سجاد شهابي  | 



چله نشین تو شدم    نبض زمین تو شدم
مرده ی بی دین همه  زنده به دین تو شدم
...............................
در عشق اگر عذاب دنیا بکشی   با اشک به دیده طرح دریا بکشی   تا غربت هزار فرسنگ باقیست   تنها نشدی که درد تنهایی بکشی
.................................

سایه هامان بی خبر از جدایی ها ،همچنان قصه ی دلبستگی میگوییند

............................
بوسه میدونین یعنی چی ؟ چه کارایی داره ؟ بوسه اختراع طبیعته برای هنگامیکه کلام قادر به بیان احساسات نیست....!

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 9:27 AM  توسط سجاد شهابي  | 

Roozegar Vafa Nadare

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 8:48 AM  توسط سجاد شهابي  | 

Roozegar Vafa Nadare

 

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 4:20 PM  توسط سجاد شهابي  | 

.::تنهام::.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 3:28 PM  توسط سجاد شهابي  | 

.::دلم واسه یه نفر خیلی تنگ شد::.

ای قلم بنویس
ای قلم بنویس حرفهای وجودی مرا که با نسیم عطر دل انگیز یار باریدن می گیرد..تو هیچ میدانی سر درون را؟..تو هیچ میدانی راز نماز عاشقان را؟..آنگاه که به قبله می ایستند و سر به سجده گاه معبود می نهند..آنگاه که غرق مناجات عاشقانه می شوند...و با رب خود سر درون می گشایند...هیچ از عشق بازی یاران دلخسته میدانی؟..عشقی که با تمام وجود معنی کردند و خالصانه به آن اقتدا نمودند..
چه زیباست لغزیدن اشک بر صورت شب پروازان و چه زیباست صدای شکسته شدن دلهای عاشقان.. بیاد عزیز سفر کرده
+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 10:10 AM  توسط سجاد شهابي  | 

می گویند موقع مرگ ، همه زندگی مثل فیلم از جلوی چشم آدم رد می شود ...

به فیلم زندگی ام که فکر می کنم به مردن علاقه مند می شوم

شاید آن موقع یکبار دیگر دیدمت ...

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 9:53 AM  توسط سجاد شهابي  | 

دلم با من نمي سازد بدون تو

اگر مي دانستي كه امتداد نگاهت چطور احساسم را بازي مي دهد...

اگر مي دانستي كه نگاهت چگونه به آتش خفته ي درونم دستور برپا مي دهد...

اگر مي دانستي كه نگاهت چه سايه ي امن و سنگيني بر سرم ايجاد مي كند...

اگر مي دانستي كه امتداد نگاهت چگونه جنون را به مهماني قلبم دعوت مي كند...

اگر مي دانستي نگاهت برايم چه نعمتيست...

اگر مي دانستي كه نگاهت با دلم چه مي كند...

هيچ گاه نگاهت را از من بر نمي داشتي...افسوس كه هيچ يك را نمي داني. افسوس...

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 4:30 PM  توسط سجاد شهابي  | 

 امام صادق (ع) فرمودند:

حُسنُ الظَّنِّ باللهِ أن لَا تَرجُوَ إلاَّ اللهَ وَ لَا تَخَافَ إلَّا ذَنبَکَ.
گمان نیکو به خدا داشتن این است که امید به هیچکس جز او نداشته باشی و از هیچ چیز جز گناهت نترسی.

(جهاد با نفس، ح 143)

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 4:3 PM  توسط سجاد شهابي  | 

Roozegar Vafa Nadare

مترسک

باورم کن . من هنوز مترسک باغ جنونم
عمریه مسافری و من هنوز غرق سکونم
خیلی سخته که بدونم نمیخوام اینجا بمونم
داغ میوه های نارس . آتیش انداخته به جونم
دست تقدیر تو رو برده . سرنوشتمو میدونم
تو میدونی جون باغ و باغبون بسته به جونم
اون کلاغی که میگفتی اومده چشمامو برده
دکمه های پیرهنت رو به تن جاده سپرده
دیگه این دل گله ها . مرهم تنهایی من نیست
دل نبستن و نرفتن . دیگه دریایی شدن نیست
تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده
رسم زندگی همینه . گاهی سخته گاهی ساده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 11:56 AM  توسط سجاد شهابي  | 

Roozegar Vafa Nadare

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

 منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق موند تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست

 نبینم این دم ِ رفتن تو چشمات غصه میشینه

 همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه

 تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم

 کنارت انقدر آرومم،که از مرگم نمیترسم

 تنم سرده ولی انگار توو دستای تو آتیشه

 خودت پلکامو میبندی که این قصه تموم میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 11:45 AM  توسط سجاد شهابي  | 

Roozegar Vafa Nadare

"مرا با برکه ام بگذار

دریا ارمغان تو.....

 بگو جوی حقیری آرزوی رود بودن داشت"

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 5:20 PM  توسط سجاد شهابي  | 

Roozegar Vafa Nadare

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 5:12 PM  توسط سجاد شهابي  | 

Roozegar Vafa Nadare

نبود نت مرگ منه . راهی این سفر نشو
نزار که عشق منو تو . اینجا به آخر برسه

بری تو و مرگ من از  رفتن تو سر برسه

گریه نمیکنم نرو


آه نمیکشم بشین


حرف نمیزنم بمون


بغض نمیکنم ببین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 6:21 PM  توسط سجاد شهابي  | 

Roozegar Vafa Nadare

دلم تنگ است:

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را

به میهمانی گل های باغ می آورد

وگیسوان بلندش را به بادها میداد و

دست های سپیدش رابه آب میبخشید

دلم برای کسی تنگ است که همچون کودکی معصوم

دلش برای دلم میسوخت و مهربانی را نثار من میکرد

دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترین شمال با من رفت و

در جنوب ترین جنوب با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی...

دگر کافیست

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 6:27 PM  توسط سجاد شهابي  |